تبلیغات
آموزشگاه علمی کوثردانش*کد* - مطالب نتایج و بازخوردها
آموزشگاه علمی کوثردانش*کد*
فردایی بهتر با فرزندانی داناتر

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392

والدینی كه عزت‌نفس را پرورش می‌دهند

- مرتب كلمه دوستت دارم را تكرار می‌كنند و پیوسته اظهار می‌دارند« از تو خوشم می‌آید چون...»
- به زبانی صحبت می‌كنند كه برای فرزندان قابل درك باشد ولی بچه‌ها را لوس نمی‌كنند.
- از متفاوت بودن قابلیت‌ها و استعدادهای فرزندانشان با خود احساس شوق و اشتیاق می‌كنند.
-به فرزندان خود قول بی‌قید و شرط می‌دهند كه تا هر زمان كه بتوانند روی پای خوی بایستید از آنها نگهداری خواهند كرد.
- برای‌فرزندان خود فرصت‌هایی را بوجود آورند تا لحظات خوبی را با دوستانشان سپری كنند.
- نظریات و عقاید فرزندان خود را جویا می‌شوند و با علاقه و احترام به صحبت‌های آنان گوش می‌دهند.
- در ناامیدی‌ها و رنجها ‌از آنها حمایت می‌كنند.
- فرزندان را به دنیای بزرگترها وارد می‌كنند و هرگز فاصله‌ای بین خود در آنان بوجود نمی‌آورند.



طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم...
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته  و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد  ، 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت
و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما  بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است،  به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد  و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن  بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست ...



طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392


پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.


وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته.
من نخست وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند:
«چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست
مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟


نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید.
این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون در هرگز بسته نبوده است.
 




طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
هروقت احساس فشار روانی کردید ، چند دقیقه به رنگ های آرامبخشی مثل آبی کمرنگ ، بنفش کمرنگ یا سبز فکر کنید.در ذهنتان خود را با این رنگها بشویید و بر فشار روانی غلبه کنید.ببینید چقدر آرامتر می شوید



طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."



طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392

آیا شما قادر هستید شماره داخل هر دایره را بخوانید

اگر موفق شدید شما کور رنگ نخواهید بود.

 

 




طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392


تست هوش اول:
در این تست هوش، تصویر ۹ انسان مخفی شدن.
با پیدا کردن ۶ تصویر در این تست هوش،میتونی از داشتن یه هوش معمولی خیالتون راحت بشه.
اگه تصویر هفتمی رو پیدا کردی متوجه میشی هوشت از حد معمول بالاتره و اگه در این تست هوش تصویر هشتمی رو پیدا کردی خیالت از داشتن یه هوش تقریبا خوب تخت تخت بشه و اگه نهمی رو پیدا کردی باید بهت تبریک بگیم چون تو از دسته افراد خیلی باهوش به حساب میایی.
 http://s2.picofile.com/file/7779188816/hhf172.jpg
تست هوش دوم:
تست هوش تصویری(درخت)
اگر بین ۰ تا ۵ تصویر صورت پیدا کردید – سبک مغز
اگر ۶ یا ۷ تصویر صورت پیدا کردید – کند ذهن
اگر ۸ یا ۹ تصویر صورت پیدا کردید – معمولی
اگر ۱۰ یا ۱۱ تصویر صورت پیدا کردید – خیلی خوب
اگر ۱۲ یا ۱۳ تصویر صورت پیدا کردید – نابغه
 http://s2.picofile.com/file/7779197525/hhf157.jpg
تست هوش سوم:
 
دقت کنید, تو این تصویر چندتا حیوون هست ؟ اگر بتوانید ۲۵ حیوان را پیدا کنید نشان از هوش سرشار شماست. فراموش نکنید شما تنها ۱ دقیقه فرصت دارید تا هر ۲۵ حیوان را نام ببرید.
 http://s2.picofile.com/file/7779196983/hhf158.jpg
تست هوش چهارم:
 
تست هوش تصویری (دانه های قهوه)
در این تست  هوش اگر بتوانید ظرف ۳ ثانیه صورت مردی را در میان دانه های قهوه در عکس  پیدا کنید، نیم کره راست مغز شما، بهتر از افراد دیگر پرورش یافته است. اگر بین ۳ ثانیه تا یک دقیقه طول بکشد، نیم کره راست مغز شما به صورت عادی پرورش یافته است. اگه بین یک دقیقه تا سه دقیقه طول بکشد، یعنی سمت راست مغز شما کند عمل میکند و باید پروتئین بیشتری مصرف کنید. اگر هم بعد از سه دقیقه هنوز نتوانستید آنرا پیدا کنید،پیشنهاد میشود بیشتر به دنبال انجام اینگونه تست ها باشید تا آن بخش از مغزتان قوی تر بشود.
(صورت ۱ دانه است پس به دنبال یک دانه باشید)
 http://s2.picofile.com/file/7779196127/hhf159.jpg
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 13:21  توسط Mr.CraCker  |  آرشیو نظرات

ماجرای زیبای حاتم اصم

حاتم اصم كه یكى از زهاد عصر خویش بود، مردى بود فقیر و عائله دار كه به سختى زندگیش را اداره مى كرد، اما اعتقاد فوق العاده به خدا داشت شبى با رفقاى خود نشسته بود، صحبت حج و زیارت خانه خدا به میان آمد شوق زیارت به دلش افتاد به منزلش مراجعت كرد، زن و بچه هایش را اطراف خود جمع نمود و مقصدش را براى آنها بیان كرد و گفت : اگر شما با من موافقت كنید كه به زیارت خانه خدا بروم ، من براى شما دعا خواهم كرد.
زنش گفت :
تو با این حال فقر و تنگدستى و این عائله زیاد كجا مى خواهى بروى ؟ زیارت بیت الله بر كسى واجب است ، كه غنى و ثروتمند باشد، بچه ها هم گرفتار مادرشان را تصدیق كردند، جز یك دختر كودك كه شیرین زبانى كرده و گفت : چه مى شود اگر شما به پدرم اجازه دهید؟ بگذارید هر كجا مى خواهد برود، روزى دهنده ما خدا است ، خداى متعال قدرت دارد، روزى را به وسیله دیگرى به ما برساند.
از گفتار این دخترك همه متذكر شده ، و او را تصدیق كردند و اجازه دادند كه پدرشان به خانه خدا برود.
حاتم مسرور و خوشحال شد و اسباب سفر را فراهم كرد وبا كاروان حج حركت نمود، از آن طرف همسایگان به منزل او آمدند و زبان به ملامت خانواده اش گشودند كه چرا با این فقر و تهى دستى گذاشتید كه پدرتان به سفر برود، چند ماه این مسافرت طول خواهد كشید شما از كجا مخارج زندگى را تاءمین مى كنید؟
همه بچه ها گناه را بار گردن دختر كوچك كردند و او را ملامت نمودند كه اگر تو سخن نگفته بودى و زبانت را كنترل مى كردى ما اجازه نمى دادیم پدر به مسافرت برود، دختر متاءثر شد و اشكهایش جارى گردید سر به سوى آسمان بلند كرد، دستها را به دعا برداشت و گفت پروردگارا اینان به فضل و كرم تو عادت كرده اند و از خوان نعمت تو برخوردار بوده اند، تو آنها را ضایع مگردان و مراهم در نزد آنها شرمنده مكن در حالیكه آنها متحیر نشسته بودند و فكر مى كردند از كجا قوتى بدست آورند.
اتفاقا حاكم شهر از شكار بر مى گشت ، تشنگى بر او غلبه كرده ، جمعى از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بیاورند، آنها در خانه را كوبیدند، زن حاتم پشت در آمد، پرسید چه كار دارید، گفتند: امیر درب منزل ایستاده مقدارى از شما آب مى خواهد، زن با حال بهت به آسمان نگاه كرده گفت :
پروردگارا! دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز امیر به ما محتاج شده و از ما آب مى طلبد.
زن ظرفى را پر از آب كرده نزد امیر آورد و از سفالین بودن ظرف غذر خواهى نمود.
امیر از همراهان پرسید: اینجا منزل كیست ؟
گفتند: منزل حاتم اصم ، یكى از زهاد این شهر است ، شنیده ایم او به مسافرت بیت الله رفته و خانوده اش به سختى زندگى مى كنند.
امیر گفت : ما به اینها زحمت دادیم و از آنها آب خواستیم ، از مروت و مردانگى دور است كه امثال ما به این مردم مستمند و ضعیف زحمت دهند و بارشان به دوش آنها بگذارند.
امیر این بگفت و كمربند زرین خود را باز نموده به داخل منزل افكند و به همراهانش گفت : كسى كه مرا دوست دارد، كمربند خود را به داخل منزل بیندازد، همه همراهان كمربندهاى زرین را باز كرده و به داخل منزل افكندند، موقعى كه خواستند برگردند، امیر گفت :
دورد خدا بر شما خانواده باد! الان وزیر من قیمت كمربندها را براى شما مى آورد و آنها با مى برد، خداحافظى كرده و رفتند چند لحظه اى طول نكشید كه وزیر برگشت و پول كمربندها را آورد و آنها با تحویل گرفت ، چون دخترك این جریان را مشاهده كرد به گریه افتاد از او پرسیدند، چرا گریه مى كنى ؟ باید خوشحال باشى ، زیرا خداى متعال به لطف خود، به ما وسعت داده است ، دختر گفت :
گریه ام براى آن كه ما دیشب گرسنه سر بر بالش گذاردیم ، و مخلوقى بسوى ما یك نظر انداخت ، ما را بى نیاز ساخت ، پس هرگاه خداى مهربان بسوى ما نظر افكند آنى ما را وا نخواهد گذارد، بعد براى پدرش دعا كرد، پروردگار! همچنانكه به ما نظر مرحمت فرمودى و كار ما را اصلاح كردى نظرى بسوى پدر ما كن و كار او را اصلاح فرما.



طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟ آهنگر سر به زیر آورد و گفت : وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آنرا روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!


طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
پدرروزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شد . حوصله پدر سر رفت وصفحه‌ ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه کردو به پسرش داد . «بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می‌دم ، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟» و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت . پدر با تعجب پرسید : « مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟ » پسر جواب داد : « جغرافی دیگه چیه؟ پشت این نقشه عکس یه آدم بود. وقتی اون آدم درست کردم ، دنیا هم درست شد.بی تعارف باید از خودمون شروع کنیم


طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
تا آخر هیچیك از شاگردان نتوانست به سؤ الى كه معلم عالیقدر طرح كرده بود جواب درستى بدهد. هركس جوابى داد و هیچكدام مورد پسند واقع نشد. سؤ الى كه رسول اكرم در میان اصحاب خود طرح كرد این بود:(در میان دستگیره هاى ایمان كدامیك از همه محكمتر است ؟). یكى از اصحاب :(نماز). . دیگرى :(زكات ). . سومى :(روزه ). چهارمى :(حج و عمره )..پنجمى :(جهاد). رسول اكرم :(نه ). عاقبت جوابى كه مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد، خود حضرت فرمود:(تمامى اینهایى كه نام بردید كارهاى بزرگ و با فضیلتى است ، ولى هیچكدام از اینها آنكه من پرسیدم نیست . محكمترین دستگیره هاى ایمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست )


طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392

فقر شب را بدون غذا سپری کردن نیست،روز را بدون اندیشه سپری کردن است.



طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392

 



طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر


حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر


دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر


رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر


عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر


چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر


پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر


پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر


گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر


پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در


من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر




طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
حاتم اصم كه یكى از زهاد عصر خویش بود، مردى بود فقیر و عائله دار كه به سختى زندگیش را اداره مى كرد، اما اعتقاد فوق العاده به خدا داشت شبى با رفقاى خود نشسته بود، صحبت حج و زیارت خانه خدا به میان آمد شوق زیارت به دلش افتاد به منزلش مراجعت كرد، زن و بچه هایش را اطراف خود جمع نمود و مقصدش را براى آنها بیان كرد و گفت : اگر شما با من موافقت كنید كه به زیارت خانه خدا بروم ، من براى شما دعا خواهم كرد.
زنش گفت :
تو با این حال فقر و تنگدستى و این عائله زیاد كجا مى خواهى بروى ؟ زیارت بیت الله بر كسى واجب است ، كه غنى و ثروتمند باشد، بچه ها هم گرفتار مادرشان را تصدیق كردند، جز یك دختر كودك كه شیرین زبانى كرده و گفت : چه مى شود اگر شما به پدرم اجازه دهید؟ بگذارید هر كجا مى خواهد برود، روزى دهنده ما خدا است ، خداى متعال قدرت دارد، روزى را به وسیله دیگرى به ما برساند.
از گفتار این دخترك همه متذكر شده ، و او را تصدیق كردند و اجازه دادند كه پدرشان به خانه خدا برود.
حاتم مسرور و خوشحال شد و اسباب سفر را فراهم كرد وبا كاروان حج حركت نمود، از آن طرف همسایگان به منزل او آمدند و زبان به ملامت خانواده اش گشودند كه چرا با این فقر و تهى دستى گذاشتید كه پدرتان به سفر برود، چند ماه این مسافرت طول خواهد كشید شما از كجا مخارج زندگى را تاءمین مى كنید؟
همه بچه ها گناه را بار گردن دختر كوچك كردند و او را ملامت نمودند كه اگر تو سخن نگفته بودى و زبانت را كنترل مى كردى ما اجازه نمى دادیم پدر به مسافرت برود، دختر متاءثر شد و اشكهایش جارى گردید سر به سوى آسمان بلند كرد، دستها را به دعا برداشت و گفت پروردگارا اینان به فضل و كرم تو عادت كرده اند و از خوان نعمت تو برخوردار بوده اند، تو آنها را ضایع مگردان و مراهم در نزد آنها شرمنده مكن در حالیكه آنها متحیر نشسته بودند و فكر مى كردند از كجا قوتى بدست آورند.
اتفاقا حاكم شهر از شكار بر مى گشت ، تشنگى بر او غلبه كرده ، جمعى از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بیاورند، آنها در خانه را كوبیدند، زن حاتم پشت در آمد، پرسید چه كار دارید، گفتند: امیر درب منزل ایستاده مقدارى از شما آب مى خواهد، زن با حال بهت به آسمان نگاه كرده گفت :
پروردگارا! دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز امیر به ما محتاج شده و از ما آب مى طلبد.
زن ظرفى را پر از آب كرده نزد امیر آورد و از سفالین بودن ظرف غذر خواهى نمود.
امیر از همراهان پرسید: اینجا منزل كیست ؟
گفتند: منزل حاتم اصم ، یكى از زهاد این شهر است ، شنیده ایم او به مسافرت بیت الله رفته و خانوده اش به سختى زندگى مى كنند.
امیر گفت : ما به اینها زحمت دادیم و از آنها آب خواستیم ، از مروت و مردانگى دور است كه امثال ما به این مردم مستمند و ضعیف زحمت دهند و بارشان به دوش آنها بگذارند.
امیر این بگفت و كمربند زرین خود را باز نموده به داخل منزل افكند و به همراهانش گفت : كسى كه مرا دوست دارد، كمربند خود را به داخل منزل بیندازد، همه همراهان كمربندهاى زرین را باز كرده و به داخل منزل افكندند، موقعى كه خواستند برگردند، امیر گفت :
دورد خدا بر شما خانواده باد! الان وزیر من قیمت كمربندها را براى شما مى آورد و آنها با مى برد، خداحافظى كرده و رفتند چند لحظه اى طول نكشید كه وزیر برگشت و پول كمربندها را آورد و آنها با تحویل گرفت ، چون دخترك این جریان را مشاهده كرد به گریه افتاد از او پرسیدند، چرا گریه مى كنى ؟ باید خوشحال باشى ، زیرا خداى متعال به لطف خود، به ما وسعت داده است ، دختر گفت :
گریه ام براى آن كه ما دیشب گرسنه سر بر بالش گذاردیم ، و مخلوقى بسوى ما یك نظر انداخت ، ما را بى نیاز ساخت ، پس هرگاه خداى مهربان بسوى ما نظر افكند آنى ما را وا نخواهد گذارد، بعد براى پدرش دعا كرد، پروردگار! همچنانكه به ما نظر مرحمت فرمودى و كار ما را اصلاح كردى نظرى بسوى پدر ما كن و كار او را اصلاح فرما.



طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392

در دنیا هیچ چیز به خودی خود دارای معنا نیست بلکه

 احساسات،رفتارها و واکنشهای ما نسبت به هر چیزی

بستگی به نحوه ادراک و تصور ما از آن چیز دارد.

در دنیا هیچ چیز به خودی خود دارای معنا نیست بلکه

 احساسات،رفتارها و واکنشهای ما نسبت به هر چیزی

بستگی به نحوه ادراک و تصور ما از آن چیز دارد.


دو سطل یکدیگر را در ته چاهی ملاقات می کنند.یکی از آن ها بسیار عبوس و پژمرده دل بود،به همین خاطر سطل دوم برای ابراز همدردی از او پرسید:«ببینم چته،چرا ناراحتی؟»

سطل عبوس و دلگیر پاسخ می دهد:«آنقدر منوته چاه انداختند و بالا کشیدند که دیگر خسته شده ام.می دونی پر بودن اصلا برایم مهم نیست،همیشه خالی به اینجا بر می گردم».

سطل دومی خنده اش می گیرد و خنده کنان می گوید:«تو چرا این طوری فکر می کنی؟من همیشه خالی اینجا می آیم و پر بر می گردم.مطمئن هستم اگر تو هم مثل من فکر می کردی می توانستی شادتر زندگی کنی!».

دو سطل یکدیگر را در ته چاهی ملاقات می کنند.یکی از آن ها بسیار عبوس و پژمرده دل بود،به همین خاطر سطل دوم برای ابراز همدردی از او پرسید:«ببینم چته،چرا ناراحتی؟»

سطل عبوس و دلگیر پاسخ می دهد:«آنقدر منوته چاه انداختند و بالا کشیدند که دیگر خسته شده ام.می دونی پر بودن اصلا برایم مهم نیست،همیشه خالی به اینجا بر می گردم».

سطل دومی خنده اش می گیرد و خنده کنان می گوید:«تو چرا این طوری فکر می کنی؟من همیشه خالی اینجا می آیم و پر بر می گردم.مطمئن هستم اگر تو هم مثل من فکر می کردی می توانستی شادتر زندگی کنی!».


طبقه بندی: نتایج و بازخوردها، 
ارسال توسط نورالدین آهنگران
(تعداد کل صفحات:8)      [...]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
تاثیرگذارترین عامل بر روی شما کدام مورد بوده است؟







صفحات جانبی
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ